الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
50
الغدير ( فارسى )
حجر بود ، زد و او بر زمين افتاد و دو نفر از طايفهء ازد او را به خانهء مردى به نام عبيد اللّه بن موعد ازدى بردند . يكى از مأموران دست عائذ بن حملهء تميمى را با شمشير بريد و دندانهايش را شكست ، اما او گرز مأمور ديگرى را گرفت و با او جنگيد و از حجر و اصحاب او حمايت كرد ، تا اينكه از ابواب كنده خارج شدند . حجر و ابو عمرطه به سوى خانهء حجر رفتند . گروهى كثير دور آنها را گرفتند ، اما از كنده چندان جمع نشدند . زياد كه بر بالاى منبر بود ، مذحج و همدان را به جبّانهء كنده روانه كرد و فرمان داد كه حجر را دستگير كنند و بياورند و ديگر كسان را از مردم يمن به جبّانهء صائدين فرستاد تا او را دستگير كنند و بياورند . چون اينها آمدند ، مذحج و همدان هم وارد جبّانهء كنده شدند و هركه را يافتند ، دستگير كردند ، چندانكه زياد آنها را ستود . هنگامى كه حجر ، قلّت طرفداران خود را ديد ، دستور داد از جنگ دست بردارند و گفت : شما در برابر كسى هستيد كه اين همه دشمنان بر شما فراهم كرده و تاخته است . من نمىخواهم كه شما كشته شويد . آنها بيرون آمدند و مذحج و همدان كه آنها را ديدند ، با آنها جنگيدند و قيس بن يزيد را اسير كردند و بقيه نجات يافتند . حجر از راهى به سوى قبيلهء بنى حوت آمد و وارد خانهء شخصى به نام سليم بن يزيد شد . مردى به نام طلب از اين امر مطلع شد و آمد كه او را دستگير كند ، سليم شمشير كشيد تا با او بجنگد . دخترانش گريه كردند و حجر گفت : چرا دخترانت را مىترسانى ؟ او پاسخ داد : تا من زندهام ، اجازه نمىدهم كه از خانهء من اسير بگيرند يا كسى را در آن بكشند . آنگاه حجر از روزنهاى كه آن خانه داشت ، بيرون آمد و روانهء نخع شد و وارد خانهء عبد اللّه بن حارث ، برادر اشتر نخعى گشت . وى از او پذيرايى شايانى كرد و از ديدار او خوشحال شد . در اين حال بود كه اطلاع دادند كه مأموران در نخع به دنبال تو هستند . علت آن اين بود كه كنيزى سياه با آنها روبرو شده بود و پرسيده بود : دنبال چه كسى مىگرديد ؟ اظهار داشته بودند : حجر بن عدى . دختر گفته بود : او در نخع است . پس از آن حجر از نزد عبد اللّه بيرون رفت و روانهء ازد شد و به خانهء ربيعة بن ناجد نخعى درآمد و در آنجا پنهان گشت .